آتناآتنا، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه و 27 روز سن داره

❀ღ آتنا دختر طلایی ما ❀ღ

اندر احوالات ما در مشهد

1392/8/27 9:51
نویسنده : مامانی
223 بازدید
اشتراک گذاری

✴ هوالغفار ✴

 

 

21/08/1392 ساعت 8:40

نشستیم تو هواپیما، زاگرس ایر، هواپیما بزرگ نیست، یعنی خیلی کوچیکه، صندلی هاش هم قدیمیه، تو اینقدر خسته بودی که شاید 10 دقیقه بعد از پرواز خوابت برد. یکساعت و نیم تو راه بودیم، نی نی که صندلی جلوی ما بود خیلی گریه کرد، طفلکی خودشو و مامان و باباش کلافه شده بودن.

غذای هواپیما یه چیزی شبیه اسنکِ سرد بود که اصلاً خوشمزه نبود.

وقتی هواپیما فرود اومد آقای مهماندار اومد بالای سرمون و گفت که مشهد خیلی سردِ بچه رو خوب بپوشونین، منم که یه کاپشن خیلی گرم واست دمِ دست گذاشته بودم همونجوری خواب آلو تنت کردم و پیاده شدیم.

هوا تاریک شده و خدا رو شکر امیر آقا ( راننده هماهنگ شده) اومده دنبالمون، یه راست رفتیم خونه ای که رزرو کرده بودیم و بعد از شام خوابیدیم.

 

22/08/1392  ساعت 11:30

داریم برای اولین بار میریم حرم، پیاده تقریباً 10-15 دقیقه فاصله داریم ، تا میرسیم نماز ظهر تموم شده.

خیلی شلوغ نیست ، نسبت به اینکه روز تاسوعاست خوبه. تو آروم بودی و همه جا رو قشنگ و با دقت نگاه میکردی به دسته ها و علم ها ، به کبوترای حرم که دیگه تعدادشون خیلی کمتر از قبل شده، و به ایوون طلای زیبا و همیشه درخشان صحن آقا امام رضا(ع) و ... حوض ها و فواره های توی صحن دردسری بودن واسه خودشون، از جلوشون که رد میشدیم تند تند می گفتی : آب باسی ، آب باسی ... هوا سرد بود واسه همین نمیخواستم لباستو خیس کنی، ولی به سختی راضی میشدی که بیای اینور

خلاصه همه چی واست جدید و جالبه، تو که حق داری منم که تا حالا اینهمه اومدم زیارت هنوز نگاهم به اینجا مثل تواِ

 

23/08/1392  ساعت 12:00 ظهر

مسیر 10 دقیقه ای تا حرم رو فکر کنم یکساعت و نیم رفتیم. تو خیابون که دسته پشت دسته، جمعیت عظیمی هم تو پیاده رو مثل کنسرو آدم بهم چسبیده بودن، تو هم فقط میخواستی بغل من باشی، انگار این همه جمعیت حیرت زده کرده بودن تورو، هیچی نمیگفتی، فقط گاهی یواش سینه میزدی و یه شعرایی آروم زمزمه میکردی.گاهی هم دستاتو مینداختی دور گردنم و بوسم میکردی.

 23/08/1392   ساعت 8:30 شب

شامِ غریبانِ...چشمم به مغازه هاس که یه بسته شمع بگیرم تا همه روشن کنیم، چند تا جوون پشت هم راه میرن و چراغ نفتی های سبز رنگ دستشونه. هر چی به حرم نزدیک تر میشیم شعله های کوچیکِ شمع ها که تو باد دارن خاموش میشن بیشتر به چشم میان، چه صحنۀ جالبی ، اینقدر از دیدن شمع ها ذوق زده شدی که نگو.

20 متر مونده به حرم نشستیم کنار یه گلدون سنگی تا شمع روشن کنیم، میخواستی فوتشون کنی که وقتی بهت گفتم نباید این شمع ها رو فوت کنی و اینا باید بسوزن تا تموم بشن گوش کردی و فقط نگاش میکردی، قربون چشمات برم که از ذوق برق میزد.ولی آخر سر که داشتیم میرفتیم دلت طاقت نیاورد و شمعی که عمه زهرا روشن کرده بود رو زودی فوت کردی و اومدی دنبالم.

 

24/08/1392 بعد از ظهر

از صبح بیرون نرفتیم و خونه بودیم، هوا بارونی بود، من و بابا مهدی رفتیم یه کم خرید کردیم و برگشتیم، بعد از ظهر میخواستیم بریم حرم، هنوز به میدون طبرسی نرسیدیم که یه دستۀ خیلی خیلی بزرگ که حرکت نمادین عاشورا رو نشون میده درحال حرکتن، 4-5 تا علم دارن و کلی آدم از کوچیک و بزرگ که همه یه نقشی تو این نمایش دارن به طرف میدون در حرکتن، با اینکه هوا سردِ ولی مردم خیلی تحت تاثیر قرار گرفتن و کنار خیابون وایسادن و اشک میریزن.

 

25/08/1392 صبح

هوا ابریِ و زمین خیسه ولی بارون قطع شده، حال و هوای حرم هم اینجوری دوس داشتنی ترِ. داریم میریم رواق امام، آخه اونجا همه بچه بازی میکنن و آزادترن. هر وقت میایم حرم واست کلی خوراکی میارم که حوصلت سر نرِه،امروز واست یه عروسک هم آوردم،

 خادمی که بازرسی میکنه : این دفعه براش ببرین ولی دیگه نیارین

من با غصه و آروم : امروز روزِ آخرِ

خادم : ایشالا دست پُر برگردین

بعدش هم کلی قربون صدقه تو رفت و اومدیم تو، انگار امروز زمان خیلی تند میگذره، تو از کنار من تکون نمیخوردی ، گاهی چند قدمی می رفتی و باز می اومدی پیش خودم، انگار فهمیده بودی که باید خداحافظی کنیم با امام رضا(ع) .

 

25/08/1392 ساعت 6:00 بعد از ظهر

تو هواپیما نشستیم، خیلی خسته ای آخه تازه خوابت برده بود که مجبور شدم بیدارت کنم و حاضرت کنم که راه بیفتیم. تو هواپیما هم نتونستی بخوابی و کلی آتیش سوزوندی، پرواز خوبی بود، صندلی های نو و تمیز هواپیما حس بهتری بهم می داد.کاسپین از زاگرس خیلی بهتر بود.

ساعت 8 شب تو فرودگاه مهرآباد بودیم، اینقدر خسته بودی که همش نق نق می کردی، من و عمه زهرا کلی بازی و شکلک در می آوردیم که سرت گرم بشه،رسیدیم خونه جون تازه ای گرفتی و کلی حرف زدی واسمون.

کلی طول کشید تا خوابوندمت.

 

برای دیدن عکسا به ادامه مطلب تشریف ببرید لطفاً ...

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (4)

مامان الناز
26 آبان 92 22:58
زيارت قبول عزيزم ایشالاه بهتون خوش گذشته باشه ***ممنون مامان جون الناز، ایشالا قسمت شما. کاش آدرس وبلاگتون رو گذاشته بودید***
نجمه
27 آبان 92 9:42
زیارتت قبول آتنا جوونی. ***ممنون خاله نجمه، ایشالا قسمت شما***
خاله مرضیه
27 آبان 92 15:47
ای خدا اون عکسی که کفشاشو گرفته تو دستشو اون عکسی که مثلا کتاب دعا دستشه دلمو آب کرد. الهی زنده باشه. زیارتت قبول مائده جان و ممنون که یاد من هم بودی. آتنا جونم، ایشالا اولیت زیارت حرم امام رضا برات پر از خیر و برکت تو زندگی خودت و بابا و مامان باشه. با دل کوچیکت دعا کن آقا ما رو هم بطلبه. ***مرسی خاله مرضیه چونی، همش خودم کفشامو می آوردم، کسی کمکم نمی کرد که ، کلی هم دعا خوندم . ممنون عزیزم قبول حق ، ایشالا هرچه زودتر قسمتت بشه. خاله مرضیه جونی بار سومی بود که آقا امام رضا منو می طلبید.***
مرجان مامان آران و باران
27 آبان 92 19:47
زیارت قبول عزیزمم همیشه به سفرای خوببببببببب ***مرسی خاله مرجان، ایشالا قسمت شما و آران جان و باران خانومی و آقا بابا***